باران آمده است عزیزم، باران!
شاید در نگاه اول این جمله، یک جمله خبری معمولی باشد اما تو حتماً بهتر از هر کسی میدانی که چطور واژه کنار هم میچینم تا بوی تازگی باران اینجا را که شبیه تازگی گلهای دامنم موقع رقص سماع است برایت بفرستم. آنجا که تو هستی باران اینجا را ندارد عزیزم. هزار بار نامه نوشتهام برای مقصدی که نمیدانم کجاست و ازت خواستهام چمدانت را جمع کنی و برگردی. نوشته بودم هر کجای دنیا باشی، بارانش طعم و قشنگی بارانهای پیادهروی خیابان ولیعصر را ندارد. اینها را نوشته بودم برایت. خیلی چیزهای دیگر را هم. نوشته بودم چای لاهیجان خریدهام. از آباجان شکوفه گل محمدی گرفتهام و خوب یاد گرفتهام با هر چرخش توی رقص چطور موهایم را تکان بدهم که حس کنم، مرکز ثقل زمینم. اینها را نوشته بودم که مثلا هوس آمدن را به جانت بیندازم. اما مگر آدمی که رفته و آدرسی از خودش بهجا نگذاشته، هوس برگشتن هم میکند. نمینویسم برگرد. من آدمِ نوشتنهای حسرتگونه نیستم. من فقط میتوانم از احوال اینجا و خودم برایت نامه بنویسم. اینجا هوا تازه است. خیابان ولیعصر تازه است. چای تازه است و دوست داشتن من از همهچیز تازهتر...
#نامههای_بیمقصد_بیمخاطب
از کانال تلگرامی خانم فاطمه بهروزفخر
دیازپام 10 ، نامه هاي من به آسمان...ما را در سایت دیازپام 10 ، نامه هاي من به آسمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66