حالا شصت و چهار روز از رفتنت می گذرد...
از آخرین التماس ها به درگاه خداوند برای ماندنت...
و خودت بهتر میدانی در همه ی این سالها هر گاه که به مویی بند میشدی
من فقط و فقط سلامتی ات را میخواستم
تا رسیدی به آن جمعه... به آن جمعه...
که فهمیدم دیگر تاب ماندن کنار ما را نداری...
و برایت خواندم آنچه را که هیچ وقت جرات نکرده بودم برایت بخوانم...
صافات... الرحمن. .. عدیله... عاشورا...
.
.
دلم تنگ شده
برای دستهای بزرگ و پنبه ایت...
برای گونه ای که بوسه گاهمان بود...
برای آن چشمان سیاهت...
و تو نیستی
نیستی
و چقدر نبودنت سخت است...
قاعدتا باید میبودی تا خیلی از لبخندهای زندگی را باهم بزنیم..
باید میبودی که هدایتمان کنی
که سکاندار زندگی پر تلاطممان باشی...
باید میبودی که در پس کابوس های نیمه شبمان
سایه ات آراممان کند
سایه ای که بر درگاه الهی نماز میخواند
اما نیستی
"و چقدر توضیح دادن حرف های ساده سخت است"*
*لیلا کردبچه
دیازپام 10 ، نامه هاي من به آسمان...
ما را در سایت دیازپام 10 ، نامه هاي من به آسمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68